دست نوشته های سروه free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
آمدی
خند بر لبت
من
بیقرار هم چون عروس شب
و تنها، هم چون تو
رفتی
بی آنکه نگاهم کنی
من
ایستاده در چارچوب در
به جای خالیت می نگرم
همه ی زندگی من
خلاصه میشود در این چارخط شعر
که آن هم از آن توست
همه زندگی من
فانوسی است ایستاده بر لبه ی پرتگاهی خاموش، بی دلی عاشق
همه زندگی من
انسانی ست سخت پیچیده
انسانی ست صمیمی و ساده، ولی
سخت پیچیده
چهارشنبه
22/ مهرماه/ 1383


سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق های سوخته بوسه ی تو
و صمیمیت تن هامان، در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره کوچک می خوانَد
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سِحر ماه ز ایمان گله دورم کرد
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد!
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمی بَرَد!
خیلی دلم میخواست صدای نازنینش رو اینجا داشتم ولی متأسفانه نمیدونم چطور باید از عهده ش بر بیام. خواهشاً هر کی راهی داره، جلو پام بذاره.
مرسی
«سرو»
دوست داشتن شاید آموختن است
قدم زدن در این جهان.
آموختن سکوت همچون بلوط و زیزفون افسانه ها.
آموختن دیدن.
نگاهت دانه ها را می پراکند.
نگاهت درختی کاشت.
من سخن می گویم
چون تو می لرزانی برگ های آن درخت را.

«اکتاویو پاز»
چند وقتیست بوی یار میآید.
بوی عشق، بوی صداقت بیپایان
زندگی زیباست وقتی انسان آخرین پیچ کوچه را میگذراند و
میرود تا در رأس کوچه برقصد.
باغچهی کوچکم را پدر پر از گل کرده
بهار پشت تیر پنهان شده
ولی میآید؛ میدانم که میآید.
فضای حیاط کوچکم پر شده از بوی پهن
در جشن بزرگ گلها و پروانهها و قاصدکهای بیهمتا
گویی به بلوغ میرسیم
هنگامیکه آخرین پیچ کوچه را پشتسر گذاردم،
همه به بلوغ میرسیم
کفشدوزکها میرقصند.
شتههای سبز به خود میبالند.
و من دیوانهوار دوست میدارم.

باغچهام دوستم دارد.
زندگی زیباست،
بوی یار میآید
بوی گل، بوی پهن، بوی هوسانگیز جوانی
ششهایم پر از زیباییست.
پر از عطر فسونگر بلوغ
۱۱/ تیرماه/ ۱۳۸۴
به: ف. حیدری
خاتون من
خاتون شبهای تنهایی من
وقتی که رفتی نمیدانستم چه تنها شدهام
امروز که نیستی
میدانم باید کاری کرد؛ باید در برابر زندگی ایستاد
باید، باید ...
خاتون من
خاتون پیر من
دامنت را بگستران تا سر بر رویشم نهم
تا بدانم که هنوز هم رنگ زندگی بوی تن تو را دارد.
تا بدانم درک حضور تو سختتر از فهم شعور آب و آیینه نیست
تا از یاد ببرم روزگار سخت بیبهار را
خاتون من
خاتون پیر من
بگو که هنوز هم چشم بهراه آمدنم از مدرسه هستی
بگو که هنوز هم بهای نمرهی بیست من بیشتر از یک بیسکویت نیمخورده نیست.
بگو که هنوز هم قصهها و متلهایت روح زندگی را فریاد میکند:
«نام، نام خدا و دین، دین محمد
بِرا شیت از اونجائیکه خدا نان تو چارهش نذاشته بود تا نَنَه دیوه دید
نه گذاشت و نه ورداشت
شروع کرد به دری وری گفتن.
هَیهَه، سَیلِ سَرِش بُکُن عَینَهو تَپَهس.
سَیلِ گردنش میل منارَهس.
سَیلِ چِشاش بُکُن کورِی آتِشَه.
سَیلِ پِستاناش مَشکِی آبَه.
خدا به رای کس نیارَه.
جانِم براتان بگَه، هرچه نَنَه دیو آموژاریش کرد که رولَه بد نگو،
بیا بِنیش، بَرَی چه نیامِد گرفتهت،
از اونجائیکه خدا قَدِ فندقی مغز به ئی بِرا شیت نداده بود،
یَهی گَر و یَهی پا وِرِگ بسته بود به نَنَه دیو و ول کُنِش نبود ...»
میبینی خاتون
هنوز هم نغمههای تو روحبخش بزمهای تنهایی مناند.
هنوز هم بعد از گذشت سیزده سال، مرگت باورکردنی نیست.
هنوز آوایت در کنج دهلیز خانه قدیمی طنینانداز هر بزم دخترانه است.
خاتون من
خاتون پیر من
در سیزدهمین سال رفتنت، هنوز هم تنهایم
و تنهاییم گم نمیشود در عمق باورهای عاشقانهام.
به امید روزی که بتوان بهار را تجربه کرد
و در بن دستان رنجندیده، تخم شادی افشاند.
روحت قرین رحمت باد.
۸/ تیرماه/ ۱۳۸۶
روحت قرین رحمت باد




















فاطمه فاطمه است

برای آنچه باید بکنی از افراد زیادی مشورت بخواه،
اما پس از آن،
به افراد اندکی بگو چه می خواهی بکنی.
به گمانم درست ترین راه رسیدن به بهشت مینو این باشد که
راه دوزخ را بشناسیم و از آن دوری کنیم.
17/ 5/ 1521
پیشانی به سرنوشت واسپار؛ از ناکامی و بداقبالی بگریز،
و اگر قادر به انجام این کار نیستی،
مردانه آن را تاب آور و
تحمل کن.
مهرگیاه

زنان نرم ترین موجوداتی هستند که وحود دارند،
اما البته مزاحم ترین موجودات نیز هستند.
هر که آنها را از دور خود رخ دهد،
از خشم و خوشی دوری کرده؛
هر که به آنها رو کند،
خشم و خوشی،
(مزیت و رنج) را توأمان دارد.
حقیقت دارد که هیچ نوشی بی نیش نیست.
«نیکولو ماکیاوللی»
ژاله در خود میپوسد
و آرام میشکند
ژاله با هر عبور ذره از کنارش
قلبش فرو میایستد
ژاله ریشهاش سالم است، همچو روحش
ژاله نمیداند چرا محکوم است؛ محکوم به فنا.
عاملان این جنایت شتههای ریزند؛ شتههای بیقرار
آنها میمکند همچون زالو خون ژاله را
«نجاتدهنده در گور خفته است»
در گور
گوری که درش را میشود باز کرد
و میشود آن را سرازیر کرد در کوچههای شهر
اندکی آن طرفتر هنوز جایش خالیست
شاتوت پیر را میگویم
شاتوتی که جنینش را در نطفه خفه کردند
شاتوت پیر دیگر نیست
ولی ریشهاش و نیمتنهاش هنوز مال باغچه است.
شاتوت من
یادگار سالهای کودکی بود
یادگار هرچه شیطنت
برایش دلتنگم
حتی برای جانوران موذی اطرافش
این روزها باغچه افسرده است
و ذهن باغچه افسرده است
و روح باغچه افسرده است
و دیگر هیچچیز-
حتی درخت انجیر با آن بار دوچندانش-
نمیتواند روح فسردهاش را
که آماس کرده
که قرمز شده و
بزرگ شده همچو درد شهر
آرام کند.
اینجا مردم به ژاله میگویند خرزهره
به شاتوت میگویند کثافتکاری

و آخر، این نفت بود که برنده شد
نفت همیشه برنده است
نفت آدم را میکشد
آدم را میچلاند
و پهن میکند روی طناب
نفت حاکم دنیای انسان
نفت این جانی بدبو
آدم را میبلعد
آدم را قورت میدهد
و یک لیوان آب هم رویش
نفت درخت را میبلعد
هضمش مشکل است
اما ...
آروغش نیز بدبوست و نحس
چرا که ناگهان همهجا آتش میگیرد
نفت میسوزاند
نفت میخشکاند
میپوساند
و من دیگر چیزی برای گفتن ندارم.
۲۶/ خردادماه/ ۱۳۸۳